برای تو مينويسم؛ ماکان عزیزم
تا کدام حرفِ الفبا را یاد گرفته بودی؟
به “س” رسیده بودید که مشقِ “ستاره” کنی یا هنوز میانِ “آ” و “ب” مانده بودی؟ اما حالا تمامِ الفبای ما شده است یک حرف: “میم”؛ مثلِ میناب، مثلِ مادر، مثل ماکان و مثلِ “مفقودالاثر”…
واژهای که اندازه جسمِ کوچکِ تو نیست.
به مدادِ سرخِ تراشیدهات فکر میکنم که زیرِ کدام آجرِ بیرمق افتاده؟
مادرت چقدر باید آجر به آجر دنبالِ آن بگردد و پیدایش نکند؟
میگویند چند ماه است که تمامِ سنگهای جنوب را التماس کردهاند تا نشانی از تو بدهند.
اما تو انگار نخواستی سهمت از این دنیا، فقط یک مستطیلِ کوچکِ خاکی باشد؛ تو خواستی در نفسهای لرزانِ این سرزمین تکثیر شوی.
و من برای چشمهای تو، و برای آن لبخندی که در غبارِ میناب جا ماند، زیاد گریه کردهام… خیلی زیاد🖤
دلنوشته های شما از جنگ رمضان ۱۴۰۵_۱۴۰۴
